می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا ...

دانشگاه این هفته تعطیل است. همگی آمدیم به شیراز. نه لپ تاپ با خودم آوردم نه کیف و کتاب. می‌خواستم دور باشم از کار و فکر و خیال‌. چند ماهی است مسوولیتی پذیرفته‌ام و کارم دو برابر شده.
 روز اول بیشتر استراحت کردم. عصر پیش مادر و خواهرم رفتیم. بچه ها با هم بازی می‌کردند و خواهرم گوشه‌هایی از سریال هیولا را تعریف می‌کرد و همه از ته دل می‌خندیدیم.
روز دوم حس کردم چیزی کم دارم. میرزا رضا هم دیگر شیراز نیست که یک سر بروم دانشکده مهندسی تا با هم چای بنوشیم. 
شماره یکی از حافظ شناسان شهر را پیدا کردم می‌خواستم از او معنی این شعر را بپرسم که:

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

دیدار را حواله داد به بعد از عید غدیر. رفتم کتابفروشی. شوق خواندن کتاب کاغذی در من شعله کشیده بود. خسته بودم از کتابهای الکترونیکی و صوتی‌. مطالعه کتاب‌های بیشعوری و دل سگ اثر بولگاکف را بعد از چند صفحه رها کرده بودم.

رفتم به کتابفروشی شهر. زیرزمین بزرگی است، اما پر شده بود از کتاب های درسی و دانشگاهی. کتاب های ادبی هم یا تکراری بود یا پائولو کوئیلو!
نویسنده‌ای یا عنوانی که چشمم را خیره کند پیدا نمی‌کردم. یک دفعه به یاد کتابی افتادم از نویسنده سوئدی که دوستم سعید غیر معروف از آن تعریف کرده بود. اسم کتاب آنقدر خاص بود که در ذهنم بماند:
تصرف عدوانی نوشته خانم لنا آندرشون نویسنده سوئدی


حالا دو ساعت از نیمه شب گذشته و نیمی از کتاب را خوانده‌ام.
نگاهی روان‌شناسانه و واقع گرایانه دارد به داستان عشق و بی تابی ها و رنج هایش، دلهره‌ها و شادی‌هایش‌، دقایق انتظار که طولانی و سخت می‌گذرند و لحظات پس از دیدار که خالی و غمگین هستند و ..


برچسب‌ها: کتاب, حافظ, شیراز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ساعت 15:45  توسط آن سفر کرده  |