می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا ...
بخشی از زندگی همین است که من در این اتاق تاریک -که نه می‌توانم کتاب بخوانم، نه فیلم ببینم، نه موسیقی گوش کنم- دراز بکشم و دستان گرم دخترم را در دستم بگیرم تا خوابش ببرد.

ما کار می‌کنیم برای چه؟ پول در می‌آوریم برای چه؟ برای ساختن همین لحظات که آرام آرام دست دخترکم شل می‌شود،
من چشمهایم را می‌بندم و سفر می‌کنم به جنگل گلستان که از باران دیشب برگهایش خیس شده
و با دوچرخه می‌روم وسط علفهای دشتی در هانتس‌ویل که قامت علفها تا شانه‌هایم می‌رسد و به جاده که می‌رسم دوچرخه را می‌خوابانم تا علفها را از لابه‌لای اسپوکهای چرخها جدا کنم،

و می‌نشینم زیر سایه‌بان جلوی کافه‌ای در پیازا نوای رم و نگاه می‌کنم به نقاشانی که بساطشان را وسط میدان پهن کرده‌اند و کف های کاپوچینوی معطرم را با قاشق از فنجان بر می‌دارم و ...

بخشی از زندگی، شاید شیرین ترین بخش آن، همین است.

شیراز ۷ فروردین ۹۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 0:51  توسط آن سفر کرده  |