می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا ...

عموی بزرگم - خدا رحمتش کند- هر وقت مرا می دید گریه می‌کرد. دستی به سرم می‌کشید، مرا به سینه اش می‌چسباند و بعد ... راه کلامش بند می آمد. عمو و پدرم با هم مشکل داشتند اما پدر گاه گاه، مرا به دیدن عمو می‌برد و می‌گفت برو دست عمو را ببوس، عمو البته اجازه نمی‌داد دستش را ببوسم. مشکل شان شراکتی بود که مکتوب نشده بود. چهار برادر بودند. به هم اعتماد داشتند، شریک هم بودند، با هم کار می‌کردند، با هم زندگی می‌کردند، دور یک سفره غذا می‌خوردند، بچه هایشان با هم بزرگ می‌شدند، هفت دهانه مغازه داشتند و باغی که مال هر چهار برادر بود. تا اینکه پدر من در پالایشگاه مشغول کار شد سالها پیش از به دنیا آمدن من و خانه‌اش را از برادرها جدا کرد و فاصله ها اندک اندک بیشتر شد.

عموی بزرگ سه پسرش را از دست داده بود. محسن پسر کوچکش -که از او خاطره ای محو دارم- شهید شد و جلال و جعفر--که هیچ وقت آنها را ندیده بودم- ناراحتی قلبی داشتند. هر وقت خانه شان می رفتم عکس زیبای دو برادر را می دیدم کنار هم که سالها پیش رفته بودند. داغ های دل عمو زیاد بود ... ما پسر عموها بزرگ تر شدیم و از هم دور شدیم. عموها که رفتند فاصله ما پسرعموها زیادتر شد. حالا همه خانواده داریم اما بچه های همدیگر را نمی شناسیم. گاهی می گویم اگر آن شراکت نامکتوب نبود ما خانواده بزرگ تری داشتیم.

بخش شیرینی از کودکی های من در آن باغ گذشت کنار درختان پرتقال و لیموشیرین و بلبل هایی که در نخل ها خانه می کردند و چیدن میوه ها همراه کارگرها و خواهر و دایی مصطفی و پدر که ورزشکار بود و چند برابر همه کار می‌کرد  ... تک درخت هلویی در ابتدای باغ بود کا زیرش سکویی ساخته بودند و چاه آبی که پهلوان، ظهر تابستان در حوض ترسناکی که کنارش بود شنا می‌کرد و  آبش از باغ حاج زنده علی می‌گذشت و به سهم نامکتوب پدر از باغ می‌رسید. آب که به باغ ما می‌رسید اول نعناها را سیراب می‌کرد. پدر می‌گفت یک روز صبحانه نان و پنیر و نعنا خورده و ساقه های نعنا را اینجا کاشته و حالا ریشه دوانده بودند و انبوه شده بودند.  گاهی که با پدر کنار آب راه می‌رفتیم تک تک گیاهانی را که روییده بودند نام می برد و ار خواص هر کدام می‌گفت. حالا  فقط بارهنگ و ختمی یادم مانده. از سرگرمی های من این بود که یک شاخه بارهنگ را بچینم و دانه هایش را از غلافش جدا کنم، حالا این علاقه به گل و گیاه به پسرم علی ارث رسیده.  هر قدری ورودی باغ دلفریب و زنده بود، انتهای باغ خاموش و ترسناک. آب چاه کمتر و کمتر می شد. هر سال مقنی می آوردند که چاه را بکند و آبش را بیشتر کند. کم کم آن دور و برها خانه ساختند. پدر که پر کشید ما دیگر به آن باغ نرفتیم. فردا درست ۲۰ سال می شود که پدر رفته و فردا عمر من دو نیمه می شود: نیمی با او و نیمی بی او.

آن چاه خشک شد. دزدها درخت ها را از ریشه در آوردند. خاطرات مرا باد برد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 15:24  توسط آن سفر کرده  |