که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق ورزد جاودانه ....
به طرز سیری ناپذیری این آهنگ را دوست دارم
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
....
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
خدا به همراهتون
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب!
به که شاید گفت این نکته که
در عالم، رخساره به کس ننمود
آن شاهد هر جایی
ای درد توام درمان
در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس
در گوشه تنهایی
در گوشه تنهایی
در گوشه تنهایی
پی نوشت:
دیشب گله زلفش با باد همی کردم ...
یک شب سوار مترو بودم. آقا و خانم پیری سوار شدند. آنقدر پیر که مردم صندلی هایشان را به آنها دادند. زن آراسته بود با صورت آرایش کرده ای پر از چین و چروک. مرد اما، سالم تر مانده بود انگار. هر دو دفترچه هایی را باز کردند و مشغول حل جدول شدند. حدس زدم برای تقویت حافظه یا پیش گیری از پژمردگی حافظه این کار را می کنند. مرد سرش پایین بود و مشغول بازی با حروف. زن اما سرش بالا بود، مدت ها به یک نقطه خیره بود. گویا از یاد برده بود چیزی را... از یاد برده بود. ترسی در نگاه یخ زده اش بود.
دیروز دچار همان بهت و ترسی شدم که در نگاه پیرزن بود. ترس از فراموشی و فراموش شدگی.
معاشرت
با آدمهای بزرگوار و ناهمگونی که هیچ از تو نمی دانند با اینکه سال هاست
که همسایه تواند، تو را عوض کرده، شکل بی شکلی به تو داده مثل آب که در هر
ظرفی بریزی و .... درک این تغییر دردناک بود.
احساس تلخی دارم که آدم با تغییر محیط بعضی از مهارت های فزدی/ اجتماعی اش را از یاد می برد.
امروز پر از سهراب بودم. برای دل های گرفته شعر قشنگی است، برای دل های مسافر نیز هم
"دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم"و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
خوابی دیده ام و حالا خوابم نمی برد.
این بشر، روزی روزگاری دوست بهترین من بود. دوستی ما از سال دوم دانشگاه شروع شد. اهل این شهر نبود، سابقه مرا نمی دانست. برایش فقط یک هم کلاسی معمولی بودم. یک روز، آخرهای ترم توی کتابخانه مستاصل آمد سراغم. همرشته نبودیم اما درس آمار با هم داشتیم. مساله ای بود که نمی توانست حل کند. برایش توضیح دادم، ذوق کرد ... یکی دو بار دیگر هم آمد. عاقبت پیشنهاد داد که با هم درس بخوانیم. مدتی بعد قرارهای پنج شنبه شروع شد از فضای بسته کتابخانه رفتیم به باغ ارم و حافظیه. هر جای شهر را که بگویی من با این بشر رفته ام: نارنجستان قوام، سنگ سیاه، باباکوهی، تنگ الله اکبر، کوه دراگ.
یک روز توی باغ خلد برین بودیم. گمانم سه ماه از دوستی ما گذشته بود. بی هوا، برگشت و با تعجب از من پرسید: تو رتبه فلان کنکوری؟ گفتم اصلا به من میاد؟! گفت نه ... عاشق این سادگی اش بودم آن روزها. مدتی بعد، یک روز از من خواست کارنامه کنکورم را نشانش بدهم تا ببیند 100 درصد چه شکلی است ...
هنوز هم درست نمی دانم چه شد که از هم جدا شدیم... بعد از رفتن پدر، من عوض شدم به گمانم. سیلی سنگینی بود ... به گمانم یک سوء تفاهم رفع نشده ما را از هم جدا کرد یا شاید دوست سومی که آمد و خوش آمد!
خوابش را دیدم. برای سمیناری انگار آمده بود شیراز. آوردمش به خانه پدری همانجا که هر پنج شنبه نفسی می آسود. تشک ها را انداخته بودم انگار که وقت خواب است. ساعتی بیگانه بود با من. گفتم بیا حرف بزنیم. مکثی کرد و بعد حرف زد. در عالم خواب، منطقی ترین حرف ها را از او شنیدم . سنجیده و با طمأنیه انتقاد می کرد از من. حرف زد و حرف زد و سبک شد.
پرده بعد، جایی بودیم در تهران مثلا شبیه پارک پردیسان. چهار نفر دور یک میز گرد نشسته بودیم (آن دو نفر دیگر هم آدمای خاصی در زندگی من هستند). او -که حالا رفیق شده بودیم- داشت از سفرش به روسیه می گفت و من ذوق می کردم از هیجان حرف زدنش ...
اذان گفتند.
ماه شب بیدار من! کم کم بخواب
من تو را از دور می خواهم بخواب
تو سراپای وجودت سادگی است
دست و پا گیرم من مبهم بخواب!
این شب بی هم زبان، بی انتهاست
من که بیدارم... گل مریم بخواب!
دلم می خواست سرک بکشم به خلوت یک راهب بودایی. می خواستم بی حجاب کتاب و کلام، خودم کشف کنم این دنیای ناشناخته را. گفتم در لحظاتی از این سفر که مال خودم است بروم به تماشای معبد بزرگ شان. اما، راستش را بخواهی مدتی است که از خدای کاخ نشین خسته شده ام.
در اروپا آن همه کاثدرال۱ دیدم، مجسمه طلایی مسیح، مریم طلایی، ستونهای بلند مرمر، صلیب جواهر نشان، شمعدان های نقره، قبای زربفت اسقف ها و ... ما خودمان بدتریم گنبد طلا، گلدسته طلا، ایوان طلا، سقاخانه طلا، درهای نقره، قالی های ابریشمی، آینه کاری ها ،.... بین این همه تجمل خدا کجاست؟ مسیح بهره اش از دنیا چه بود؟ کاسه و جامه و سوزنی... علی از دنیا چه بهره ای داشت؟ کفش صد وصله! سیذارتا مگر قصر و شاهزادگی را رها نکرد؟ حالا دوباره او را برگردانده اند به قصر ...
قید معبد بزرگ را زدم. رفتم به کوه. دلم هوای سادگی کرده بود. به یاد مسجد فاطمه الزهرا (س) افتادم در مدینه. اتاق کوچکی که سقف نداشت و فرش اش تکه ای حصیر فرسوده بود. درختی که در حاشیه دیوارش رسته بود آسمان را هاشور می زد. گلهای قرمز نازک اش خوب یادم هست.
تابلوی معبدی را دیدم که بر بالای کوه بود. معبد از پایین دیده نمی شد. رفتن به آن بالا همت می خواست. در خیالم تصور کردم معبد را. راه افتادم و شعری که ناظری آن شب خواند ورد زبانم بود: آنجا روم آنجا روم، بالا روم بالا روم ...
بالا رفتم، بالاتر از آسمان خراش 101 طبقه که تا همین چند ماه پیش بلندترین سازه بشری بود. پلکان مارپیچ، سکوت وهم انگیز جنگل، خیالم پرواز کرد به خلوت راهبی بودایی که هر روز این راه را قدم می زند. چه چابک می کند آدم را بالا رفتن از این کوهها، چه آدم را به فکر می برد تنهایی این جنگل تنگ. جایی در چند قدمی شهر پر هیاهو که کسی نیست.۲
چقدر ظرافت پاشیده بودند بر این راه باریک. گاهی که خسته می شدی از صعود، گلی سرخ، گلی صورتی با پنج گلبرگ ظریف در حاشیه راه به تو لبخند می زد و پروانه ها!
پروانه ها گلهای متحرک این باغ اند،
نمی خواهد خم شوی به تماشای گل،
گل، پرواز کنان به سمت تو می آید
به دو راهی رسیدم. اینجا دیگر هیچ تابلویی نبود، پلکان سیمانی هم مدتی قبل به پایان رسیده بود. رد گامهای عابرانسالهای دور در هر دو راه پیدا بود. پروانه ای زرد رنگ پرواز کرد دنبالش کردم، بلند شد، نشست، تا به پروانه رسیدم دیدم که یکی از دو راه را انتخاب کرده ام. پیش رفتم. راه باریک و تاریک شده بود از انبوهی درخت ها. اما جا به جا بر شاخه های درختان نوشته ای به زبان چینی آویزان بود. گوش ات که عادت کند به صدای جیرجیرک ها و جغدها تنهایی را لمس می کنی، ترسیدم ... و درد... برگشتم.
آن پروانه زرد دوباره پیدایش شد و شروع کرد به پرواز از این سو به آن سو... پروانه جان! پروانه زیبا! شاید تو ماموری که مرا به معبد ببری اما درد زانوها در گوشم داد می زند. دردی که هر از گاهی پیدایش می شود تا به من یادآوری کند سن و سال رو به فزونی ام را... باید برگردم و پانصد پله پیش پای من است.
کنار پله دویست و پنجاه سکویی ساخته اند. می نشینم و نگاه می کنم به گلهای بنفش رو به رو. مرا به یاد گلهای دامن کدام ماهرو می اندازند این گل های بنفش؟ چه دوست دارم تماشای شان کنم.
به اولین ساعت که می رسم می بینم یک ساعت و نیم در این عالم نبوده ام. سوار تله کابین می شوم و غبطه می خودم به حال آن راهب بودایی که در کوه های تبت خلوتی دارد برای خودش.
پایین می روم.
۱- کاثدرال Cathedral کلیسای جامع هر شهر که پایگاه اسقف است.
۲-تنها انسانهایی که دیدم سه کارگر بودند در میانه راه
شهر تایپه خیابانی دارد که معروف است به راه بهشت (نام اصلی اش Xinsheng Road). دور و بر این خیابان پر است از معبد و زیارتگاه و کلیسا و ... مسجد جامع شهر هم همین جاست.
حالا تو اگر دلت می خواهد بی دغدغه بروی به بهشت، بیا در این خیابان قدم بزن، شاید یکی از این درهای باز تو را برساند به مقصدت. بیا گامی بزن ... حرفی بزن ...


پی نوشت:
این بیت را توی راه گفتم:
من کجا هستم؟ چه می خواهم؟ "یقین" گم کرده ام
آسمان را در سراشیب زمین گم کرده ام ...
این ایام سال که می رسد حال مسافری دارم که ساعتی بیشتر تا پروازش نمانده و هنوز چمدان هایش را نپیچیده ... یا نه ... حال مسافری را دارم که تمام زندگی اش یک ساک جمع و جور است و سالهاست که در ایستگاه منتظر قطاری است که او را به مقصدی که نمی داند کجاست ببرد.
می بی صفا، نی بی نوا، وقت است اگر در بزم ما
ساقی می ای دیگر دهد، مطرب رهی دیگر زند
چقدر ناگفتنی دارم...